عباسيان از بعثت تا خلافت

محمد الله اكبرى

- ۳ -


فرزندان عبدالله

عبدالله ده پسر داشت كه يكى از آنان محمد همنشين مهدى بود. او با بيوه سفاح ازدواج كرد، ولى منصور به اجبار او را وادار به طلاق كرد. از نوادگان عبدالله يكى هارون بن عباس و ديگرى محمد بن عيسى است كه هر دو از محدثان بوده اند.(287)

7. ابولعباس عيسى (متوفاى 165 ه ).

عيسى در حميمه شام از كنيزى كه مادر داود نيز بود، زاده شد (288) و تا هنگام سفر تاريخى خاندان عباسى در آن جا مى زيست . به دوران امويان هنگامى كه عبدالله بن معاويه بر فارس و جبال چيره شد عيسى با برادرش ‍ عبدالله و برادر زاده اش منصور به او پيوسته و به امارت ولايتى منصوب شدند؛ (289) ولى دولت عبدالله چندان نپاييد و آنان به ديار خود بازگشتند.

هنگام دستگيرى ابراهيم ، امام ، عيسى و تنى چند از عباسيان او را تا دمشق همراهى كردند (290) و چون خطر دستگيرى آنان مى رفت به شتاب به حميمه بازگشته و از آن جا به كوفه آمده و تا ظهور دولت عباسى در آن جا مخفى شدند. (291)

پس از برپايى دولت عباسى ، سفاح عيسى را به فرماندارى فارس برگزيد و چون عيسى به محل امارت خود رفت با محمد بن اشعث خزاعى كه از طرف ابومسلم فرماندار آن ديار بود رو به رو شد؛ محمد بن اشعث نه تنها امارت را به عيسى وانگذاشت بلكه قصد كشتن او را داشت تا آن كه عيسى سوگند خورد كه بعد از آن هرگز امارتى نپذيرد و جز براى جهاد شمشير برنگيرد.(292)

عيسى نزد خلفا مقامى بزرگ داشت و چون هيچ امارتى نپذيرفته بود پيوسته در كنار خلف و مشاور آنان بود. (293) هنگام مرگ سفاح او بود كه با مردم سخن گفت و مرگ خليفه و جانشينى منصور را اعلام كرد و بنا به روايتى بر جنازه سفاح نماز خواند. سپس از مردم و دولتمردان براى منصور بيعت گرفت و خبر مرگ خليفه و جانشينى منصور را براى ابومسلم ، خود منصور و ديگر واليان نوشت . (294) او همواره در كنار منصور بود و گناهكاران را شفاعت مى كرد. در شفاعت عبدالله و گرفتن امان نامه براى او كوشش فراوان كرد، چنان كه در نوشتن نامه براى ابومسلم و بازگرداندن او به بغداد نقش به سزايى داشت و ابومسلم نيز به كمك او دل بسته بود، ولى قبل از آن كه او به كاخ منصور درآيد، كار ابومسلم به پايان رسيد. (295)

عيسى در خلع عيسى بن موسى از ولايت عهدى و نصب مهدى به اين مقام تلاش فراوانى كرد و چون عيسى بن موسى نمى پذيرفت به فرزندش موسى يادآورى كرد كه اگر پدرش كوتاه نيايد جانش در خطر است . و سرانجام او را راضى كرد كه مهدى را بر خود مقدم بدارد. (296)

هنگام منصور ، عيسى همراه او بود و اولين كسى بود كه از مرگ او آگاه شد و بر جنازه او نماز گزارده و در قبر وى داخل شد. (297)

عيسى مردى ديندار، با تقوا و وارسته بود. بارها در ميدان جنگ با روميان كه جهاد شمرده مى شد شركت كرد و جز آن ، در هيچ جنگى حضور نداشت و هيچ امارتى را نپذيرفت . (298) در بغداد آثار زيادى چون نهر عيسى و قصر عيسى به او منسوب است . (299) كاتب او عبدالله بن مقفع بود كه به دست خود او مسلمان شده بود. (300)

سرانجام عيسى پس از هشتاد سال زندگى كه بيش از نيمى از آن در دوره امويان با ترس و اضطراب و اختفا و حدود نيمى از آن به عزت و سلطنت گذشته بود، در سال 165 هجرى در بغداد درگذشت و خليفه بر او نماز گذارد و در مقابر قريش دفن شد. (301)

عيسى بن على چند پسر به نام هاى اسحاق ، اسماعيل ، يعقوب ، صالح و على داشت كه هيچ يك از آنان مشهور و شايسته ياد كرد نيست . (302)

8. ابوعبدالله محمد، پدر خلفاى عباسى (متوفاى 125 ه )

محمد در مدينه به سال 54 هجرى زاده شد و تا هنگامى كه پدرش از مدينه به شام رفت (69-70 ه ) در آن جا مى زيست . نظر مورخان درباره ولايت او از سال پنجاه تا سال 64 هجرى گوناگون است ، چنان كه درباره مرگ وى نيز آرا بين سال 122 تا 125، هجرى مختلف است . (303) به نظر واقدى راى درست آن است كه محمد در سال 125 هجرى در هفتاد سالگى در گذشته است . (304) با توجه به نظر بسيارى از مورخان كه او را چهارده سال كوچك تر از پدرش دانسته اند بايد در سال 54 يا 55 زاده شده باشد و اين مطلب با نظر واقدى هم تطبيق مى كند.

محمد از همان دوران كودكى نيز پدر و پدر بزرگش ، عبدالله بن عباس و ديگر بزرگان مدينه به فراگيرى دانش پرداخت . مدتى نيز با ابوهاشم ، عبدالله بن محمد حنفيه ملازم بود، و از دانش او بهره مى برد (305) و به حدى از دانش اندرزى مى كوشيد تا آن كه در فقه و حديث به پايه جدش ‍ عبدالله بن عباس رسيد. (306) او فقيهى وارسته ، با تقوا، بخشنده ، شايسته ، كامل ، بلند همت ، و جوياى نام بود و اولين كسى از عباسيان است كه به فكر فتح خلافت افتاد. (307)محمد مردى زيبا روى ، بلند قامت بزرگ و بزرگ زاده بود (308) و بر اثر كثرت عبادت پيشانى اش پينه بسته بود و از اين رو او را ذوالثفنات (پينه دار) مى گفتند. (309) پدرش از آن جهت او را به جانشينى خود برگزيد كه هم بزرگ ترين پسر وى بود و هم در علم و تقوا سرآمد ديگر برادران بود. (310) همه ساله در موسم حج به مدينه مى رفت و يك تا دو ماه در آن جا مى ماند و اموال فراوانى بين بنى هاشم و ديگر مردم تقسيم مى كرد. (311) به نظر خراسانيانى كه قصد قيام عليه امويان داشتند بايد رهبر قيام سه ويژگى مى داشت : بايد در ميان قوم خود، ديندارترين ، شريف ترين ، و سخاوتمندترين فرد مى بود و چون در مدينه در جست و جوى چنين فردى بودند، محمد بن على را به آنان نشان دادند. (312)

هنگامى كه ابوهاشم عبدالله بن محمد در سال 98 هجرى از دمشق به مدينه مى رفت ، بر اثر سمى كه ماموران سليمان بن عبدالملك (96-99 ه ) به او داده بودند و در بين راه بيمار شد و به حميمه محل سكونت محمد بن على رفت . در آن جا او را جانشين خود قرار داده اسرار دعوتش را به او باز گفت ؛ همچنين پيروانش را به او معرفى كرد و كتاب هايش را به او داد. (313)

بنا به سفارش ابوهاشم چون سال صد هجرى در آمد، محمد بن على دعوتگران خود را به عراق و خراسان فرستاد تا مردم را به آل محمد صلى الله عليه و آله دعوت كنند، او در كار دعوت بسيار محتاط بود، پايگاه اصلى را در كوفه قرار داده بود از آن جا دعوتگران را به خراسان مى فرستاد. خراسانيان با كوفه مكاتبه مى كردند و دستور مى گرفتند و چنانچه ضرورتى بود كه لازم مى شد با خود او مكاتبه كنند، نامه ها از خراسان به كوفه و از آن جا به دمشق مى رفت ، سپس شخص ديگرى كه در دمشق مستقر بود و از هر جهت مورد اطمينان بود آنها را به حميمه نزد امام عباسى مى برد. مسير بازگشت نامه ها نيز از همين طريق بود. غالبا مكان و زمان ملاقات او با دعوتگران در مكه و در مراسم حج بود. او براى اختفاى بيشتر در كار دعوت از حميمه به روستايى در آن ناحيه به كداد (314) رفت . همچنين در همان حال كه دعوتگران را روانه خراسان مى كرد. خودش در جنگ هاى تابستانى امويان عليه روم كه به نام جهاد انجام مى شد شركت مى كرد. (315) محمد مى كوشيد، تا از بنى حارث بن كعب زن بگيرد، زيرا شنيده بودكه عبدالله بن الحارثيه حكومت اموى را بر مى اندازد. خليفگان اموى به او اجازه چنين ازدواجى را نمى دادند تا آن كه به دوران عمر بن عبدالعزيز 109-101 ه آن گاه كه براى شركت در جنگ تابستانى مى رفت با اجازه خليفه ، با ريطة ، بيوه مطلقه عبدالله بن عبدالملك مروان ، ازدواج كرد (316) و عبدالله بن سفاح نتيجه اين زناشويى بود. شايان گفتن است كه عبدالله بن حسن نوه امام حسن مجتبى عليه السلام نيز با بيوه ديگر عبدالله بن عبدالملك كه او نيز از بنى حارث بن كعب بود ازدواج كرد و نتيجه آن محمد بن عبدالله معروف به نفس بن زكيه بود . عبدالملك مروان نيز از آن رو اين دو زن حارثى را براى پسرش عبدالله انتخاب كرده بود كه شنيده بود كه پايان كار امويان به دست عبدالله پسر زن حارثى است . (317)

كسانى كه با دعوت عباسى پيوسته بودند خمس اموال خود را به دعوتگران داده و آنان را به محمد بن على مى دادند و او اين اموال را در راه گسترش ‍ دعوت و اعزام دعوتگران مصرف مى كرد. (318) هنگامى كه هشام بن عبدالملك (105-125 ه ) محمد را بازداشت كرده و يكصد هزار درهم ماليات عقب افتاده از او مطالبه مى نمود. سران دعوت اين مبلغ را جمع كرده و به ديوان هشام پرداخت نموده و محمد را از زندان آزاد كردند. (319)

محمد بن على مدت 28 سال (98-125 ه ) رهبرى دعوت عباسى را به عهده داشت . در اين مدت سازمان تبليغى بزرگ ، سرى و منظمى را تشكيل داده و اداره مى كرد. دعوتش سراسر خراسان را فرا گرفته بود و شمار زيادى به نهضت او پيوسته بودند كه اجلش فرا رسيد و در سال 125 هجرى در حميمه درگذشت . به هنگام مرگ پسرش ابراهيم را جانشين خود كرد تا كار دعوت را پس از او دنبال كند. از نكات جالب زندگى او اين است كه چهارده سال بعد از پدرش زاده شد و پنج سال پس از او درگذشت و افراد زيادى او را با پدرش اشتباه مى گرفتند. (320)

فرزندان محمد بن على (متوفاى 125 ه )

محمد ده پسر و دو دختر داشت . چهار تن از پسران او، داود؛ عبدالله ، يعقوب ، و اسماعيل ، نه شهرتى داشتند و نه فرزندى و نه نكته قابل ذكرى ، اما سه تن از آنان ، سفاح و منصور و ابراهيم را شهرتى بسزاست كه هر يك امام و خليفه بودند و سه تن ديگر، عباس ، موسى ، و يحيى خود در بنياد و بقاى دولت عباسى نقش داشتند و يا فرزندانشان ، اينك به اختصار به شرح حال هر يك مى پردازيم .

1.موسى

موسى بزرگ ترين پسران محمد بود و هنگامى كه پدرش در يكى از جنگ هاى تابستانى بر ضد روم شركت كرده بود به بيمارى درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد. (321)

تنها فرزند او عيسى بن موسى ولى عهد دوم و يكى از اركان دولت عباسى محسوب مى شد و در بسيارى از حوادث ناگوار كه حكومت عباسى را تهديد مى كرد حاضر بود. سفاح او را به امارت اهواز و شهر پر آشوب كوفه منصوب كرد (322) كه در زمان منصور نيز آن امارت آن جا را داشت . به هنگام مرگ سفاح كه منصور به حج رفته بود او از مردم و سران دولت براى منصور بيعت گرفت و به فرمانداران ايالات و ابومسلم و خود منصور نامه نوشت و مرگ سفاح و جانشينى منصور را به آنان اعلام كرد. (323)

به هنگام قيام محمد بن عبدالله مشهور به نفس زكيه (متوفاى 145 ه ) كه بر مكه و مدينه چيره شده بود، منصور، عيسى بن موسى را به پيكار او فرستاد و عيسى در نبردى نابرابر سپاه محمد را شكست داده به قتل رساند. (324) همچنين در سركوبى قيام ابراهيم ، برادر نفس زكيه ، در بصره نقش فعالى داشت .

هر چند عيسى به هنگام مرگ سفاح كه منصور به سفر حج بود با بيعت گرفتن براى منصور نيك نفسى و وفادارى خود را به او نشان داد، ولى منصور همين كه مدعيان خلافت را يكى پس از ديگرى از ميان برداشت و حكومتش را تثبيت كرد به فكر عزل عيسى از ولايت عهدى افتاد و در راه رسيدن به اين مقصود حيله هاى فراوان به كار برد و از راه هاى مختلف به آزار و اذيت او پرداخت ، ولى عيسى با سر سختى زياد مقاومت مى كرد و حاضر نبود از كار كناره گيرى كند. روزى به فرمان منصور ديوارى را بر سر راه عيسى و نزديك او خراب كردند و هنوز گرد و غبار آن بر سر و روى او نشسته بود كه منصور او را احضار كرد و او به همان حال نزد خليفه رفت منصور با كنايه به او گفت :

آيا اين همه گرد و خاك از كوچه و بازار بر لباست نشسته است ؟ چرا وقتى به حضور ما مى آيى آداب را رعايت نمى كنى ؟

عيسى كه خراب كردن ديوار را توطئه اى از سوى منصور مى دانست ، در پاسخ او چيزى نگفت . منصور در نظر داشت ، به هر وسيله اى كه شده فرزندش مهدى را ولى عهد خود كند؛ از اين رو براى از ميان برداشتن عيسى نقشه اى دقيق طرح كرد، او عمويش عبدالله را كه يكى از مدعيان خلافت و زندانى بود به عيسى سپرد و تاكيد كرد كه حتما او را مخفيانه بكشد و به گونه اى كه هيچ كس از قضيه آگاه نشود. منصور در نظر داشت كه عبدالله را به دست عيسى نابود كند و سپس عيسى را به جرم قتل عمويش از ميان بردارد. قاصدان و نامه هاى او مبنى بر كشتن مخفيانه عبدالله پياپى مى رسيد، ولى مشاوران عيسى او را از حيله خليفه آگاه كرده و از كشتن عبدالله بر حذر داشتند؛ از اين رو عبدالله را پنهانى زندانى كرد و به منصور نوشت كه عبدالله را كشته است ؛ خليفه پس از آن كه از كشته شدن عبدالله اطمينان حاصل كرد، در جلسه اى كه بين عيسى و برادران عبدالله حضور داشتند، از عيسى پرسيد با عبدالله چه كردى ؟ پاسخ داد به فرمان شما او را كشتم : ولى خليفه اظهار كرد كه نه تنها چنين فرمانى نداده بلكه او را به خوشرفتارى با عبدالله سفارش كرده است ؛ سپس به عموهايش گفت : با عيسى كه برادر شما را كشته است چه كنيم ؟ عموهاى خليفه از او خواستند كه عيسى را به آنان بسپارد تا به انتقام برادر خود او را بكشند. سرانجام عيسى از توطئه منصور پرده برداشت و عبدالله را حاضر كرد و بدين گونه نقشه خليفه ناكام ماند، ولى منصور از تلاش خود دست نكشيد، تا آن كه به اجبار عيسى را وادار كرد تا مهدى را بر خود مقدم بدارد و او ولى عهد مهدى باشد. عيسى نيز براى حفظ جان خود و فرزندانش به اين كار تن در داد و چون نوبت به مهدى رسيد، او نيز براى عزل عيسى كوشش فراوان كرد تا آن كه عيسى به اجبار از حكومت چشم پوشيد و از ولايت عهدى عزل شد. (325)

2.ابوالفضل عباس

عباس كوچك ترين پسر محمد بود و به هنگام بنياد دولت عباسى كمتر از پانزده سال سن داشت . منصور او را به فرماندارى جزيره ، دمشق ، و تمامى بلاد شام منصوب كرد. سرانجام او در بغداد درگذشت و در محله عباسيه در بخش غربى بغداد كه به خود او منسوب بود به خاك سپرده شد. شمارى از فرزندان و نوادگان وى به امارت حج و ولايات منصوب شدند. يكى از نوادگان او به نام على بن محمد بن عباس در دربار امويان اندلس مقامى بلند و منزلتى بزرگ داشت .(326)

3. يحيى

يحيى را پدرش محمد عاق كرده بود. وى مردى بى تدبير و عجول بود. سفاح در سال 133 هجرى او را به امارت موصل منصوب كرد. اهالى موصل از اطاعت والى پيشين ، محمد بن صول كه بزرگان موصل را شبانه مى كشت و به دجله مى افكند، سرپيچى كرده بودند؛ از اين رو يحيى با دوازده هزار سپاه كه چهارهزار آن زنگيان بودند به موصل رفت و بدون هيچ برخوردى در كاخ امارت فرود آمد. پس از چندى دوازده هزار تن از موصليان را كشت ، اين كار خشم مردم را برانگيخت و سلاح بر گرفته شورش كردند. يحيى آنان را امان داد و به دستور او جار زدند كه هر كس به مسجد جامع برود در امان است . مردم موصل كه به گفته بلاذرى يا دزد بودند يا خوارج و يا بازرگان ، براى رفتن به مسجد از هم سبقت مى گرفتند. يحيى مامورانى بر درهاى مسجد گماشت تا هر كس را كه به آن جا مى آيد بكشند، بدين گونه خلقى عظيم را كه به بيش از يازده هزار تن مى رسيد، كشتند، چون شب در آمد ضجه زنان و ناله كودكان كه بر كشتگان خود نوحه مى كردند، خواب از چشم يحيى ربود. روز بعد فرمان داد تا زنان و كودكان را نيز بكشند، كشتار اهالى موصل سه روز به درازا كشيد و تنها چهارصد مرد نجات يافتند. زنگيان سپاه زنان مسلمان را به زور صاحب مى شدند . يحيى چون از كشتار فراغت يافت به روز چهارم بر اسب نشسته با گارد ويژه با بازديد از شهر پرداخت . در بين راه شير زنى مسلمان عنان اسب يحيى را گرفته و گفت : آيا تو هاشمى نيستى ؟! آيا تو پسر عم پيامبر صلى الله عليه و آله نيستى ؟ آيا از اين كه زنگيان زنان مسلمان عرب را به زور تصاحب مى كنند غيرتت به جوش نمى آيد؟!

يحيى به زن پاسخ نداد و به كاخ امارت برگشت . روز بعد زنگيان را براى دريافت مواجب فرا خواند، چون همه گرد آمدند فرمان داد تا آخرين نفر همه را گردن زدند. برخى از منابع اين واقعه را به ابراهيم پسر يحيى نسبت داده اند، چون خبر اين كشتار به سفاح رسيد، همسرش از او پرسيد: چرا پسر برادرت اهل موصل را كشته است ؟ سفاح فقط پاسخ داد: نمى دانم ! و جز اين هيچ عكس العملى از خود نشان نداد. با اين سابقه منصور نيز او را به ولايت فارس منصوب كرد. (327)

4. ابواسحاق ابراهيم ، (متوفاى 132 ه )

ابراهيم در سال 82 هجرى در حميمه از كنيزى به نام سلمى زاده شد (328) و تا هنگام مرگ در همان جا مى زيست . او مردى نيكوكار، بخشنده ، فاضل ، با تدبير و آگاه به فقه و حديث بود. هر چند در دانش و سياست به پاى پدر نمى رسيد. ولى از ديگر برادران برتر بود، از اين رو پدرش او را به جانشينى خود برگزيد (329) تا دعوت عباسى را ادامه دهد.

ابراهيم با نام امام مدت هفت سال (125-132 ه ) رهبرى سازمان سرى دعوت را بر عهده داشت در اين مدت كه حكومت اموى گرفتار آشوب هاى داخلى بود، با استفاده از فرصت به دست آمده توانست بيش از پيش دعوت عباسى را گسترش دهد. افزون بر مكاتبه دعوتگران خراسان با او، در مواقع لازم نمايندگان ويژه اى نيز به آن ديار مى فرستاد. او پرچم هاى سياه و نيز پرچم هاى ساه و سحاب (ابر) را براى ابومسلم فرستاد و در سال 129 هجرى فرمان اعلام دعوت و آغاز عمليات نظامى را صادر كرد.

ابراهيم با ديگر خاندان عباسى دو بار (سال هاى 126 و 129 ه ) با محمد بن عبدالله معروف به نفس زكيه بيعت كرد. بنابر برخى روايات بار دوم پيش از بيعت ، خبر قيام ابومسلم به او رسيد، و او با ديگر خاندان عباسى جلسه بنى هاشم را ترك كردند .(330)

طبق برخى روايات ابراهيم با سال 131 هجرى با هياتى بلند پايه و در حدود سى تن عباسى و وابستگان آنان با جلال و شكوهى كم نظير در مراسم حج شركت كرده و دعوت خود را آشكار كرد. حاجيان خبر به مروان بردند و او ابراهيم را گرفته و زندانى كرد. (331) بنا به روايتى ديگر، پيك ابومسلم كه عربى سخنور بود نامه ابومسلم را براى ابراهيم آورد. ابراهيم ناراحت شد و به ابومسلم نوشت : مگر نگفتم كه فرستاده ات عرب نباشد چنين كسى از كار ما آگاه مى شود، چون نزد تو آمد او را بكش . نامه را به قاصد داد او را روانه كرد، قاصد كه ناراحتى ابراهيم را در چهره او مشاهده كرده بود نامه را خواند و از قضيه آگاه شد؛ از اين رو نامه را نزد مروان برد و راز ابراهيم را فاش كرد. مروان طى نامه اى كه در آن اوصاف ابن الحارثيه را بيان كرده بود به فرماندار دمشق فرمان داد كه ابراهيم را گرفته و نزد او بفرستد. ماموران به حميمه رفته و ابتدا سفاح را كه با نشانى هاى داده شده مطابقت مى كرد گرفتند، ابراهيم چون از جريان آگاه شد خود را معرفى كرده و سفاح را آزاد كرد. ماموران ابراهيم را گرفته و به حران فرستادند. مروان در مورد قيام خراسان از او پرسيد و او را سرزنش كرده سپس به زندان انداخت . (332) ابراهيم مدتى را با تنى چند از امويان در زندان مروان بود تا آن كه ماموران مروان در صفر سال 132 هجرى شبانه سر او را در كيسه نوره فرو برده آن قدر نگه داشتند تا جان داد. (333) ابراهيم چون مطمئن شد مروان او را خواهد كشت نامه اى به غلام سپرد تا آن را حميمه برساند و طى آن برادرش ابوالعباس سفاح را جانشين خود كرد. (334)

5.ابوالعباس سفاح ، عبدالله (132-136 ه )

ابوالعباس در سال 101 هجرى به دوران يزيد بن عبدالملك (101-105 ه ) در حميمه زاده شد (335). و تا هنگام دستگيرى ابراهيم امام سال 132 ه در آن جا مى زيست تا آن كه ابراهيم به هنگام مرگ او را به جانشينى خود برگزيد. پس از دستگيرى ابراهيم چون خطر دستگيرى ديگر عباسيان نيز مى رفت ، ابوالعباس و ديگر خاندان عباسى از حميمه به كوفه گريخته و چهل روز تا دو ماه پنهان بودند تا آن كه سپاه خراسان كوفه را فتح كرده و به مخفيگاه آنان راه يافتند. سپس طى مراسم با شكوهى ابوالعباس را به مسجد برده با او به خلافت بيعت كردند. در مراسم بيعت او بر منبر رفته ايستاده خطبه خواند، و خود را سفاح ناميد. (336)

مهم ترين كار سفاح پس از تكيه زدن بر مسند خلافت ، بر انداختن امويان بود؛ از اين رو بخشى از سپاه خراسان را به سالارى عمويش به پيكار مروان فرستاد و بخشى ديگر را به فرماندهى برادرش منصور به مقابله ابن هيبره در واسط روانه كرد. عبدالله در پيكارى سخت مروان را شكست داد و سرانجام در بوصير مصر او را كشته سرش را به حيره نزد سفاح فرستاد. منصور نيز پس از آن كه يازده ماه ابن هيبره را در محاصره داشت . سرانجام او را امان داد و با وى مصالحه كرد ولى ديرى نپاييد كه عهد خود را شكست و ابن هيبره را كشت و بدين سان سفاح از مدعيان اموى رهايى يافت . به دوران وى كه همه اش به تعقيب و كشتار امويان سپرى شد، امويان را در شام ، فلسطين حيره و حجاز به قتل رسانيد.

به فرمان سفاح ابوسلمه كه يكى از بنيان گذاران دولت عباسى و اولين وزير سفاح بود به دليل اين كه به علويان اظهار تمايل كرده بود، و هم از آن رو كه نفوذ زيادى داشت ، در همان اوايل حكومت كشته شد.

سفاح جوانى بلند قامت ، زيبارو، پيچيده مو، سفيد و نمكين بود، ريشى زيبا داشت و وسط بين اش كمى برآمده بود. (337) بسيار بخشنده ، خوش ‍ برخورد و با گذشت بود. (338) به روزگار حكومت خود با علويان خوشرفتار و مال فراوانى به آنان بخشيد. (339)

سفاح ابتدا كوفه را مركز خلافت خود قرار داد، ولى اين شهر پر آشوب دل به يارى علويان داشت و براى مركز حكومت عباسى مناسب نبود؛ بصره همسنگ كوفه نيز به همين دليل و هم از آن رو كه دوستداران امويان در آن فراوان بودند، مكان مناسبى نبود؛ از اين رو سفاح مركز حكومت خود را از كوفه به حيره و سپس به انبار منتقل كرد. سپس هاشميه را در نزديك انبار بساخت تا مقر حكومت خود قرار دهد، ولى اجل مهلتش نداد و در سال 136، در سن 36 سالگى به بيمارى آبله درگذشت . (340) به هنگام مرگ برادرش ابوجعفر منصور را به جانشينى خود برگزيد و عيسى بن موسى را ولى عهد او قرار داد و بدين سان در همان آغاز حكومت عباسى ، يكى از عوامل ضعف و انحطاط حكومت ها را در دولت عباسى وارد كرد. (341)

فصل دوم : انتقال از حجاز به شام

مكه حرم خدا و زادگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و مدينه هجرتگاه و مدفن آن حضرت ، دو شهر مقدس جهان اسلام بوده اند؛ از اين رو در گذشته هر مسلمانى آرزو داشته است كه آن جا را زيارت كند و در آنها مجاور شود. با آن كه مكه و پس از آن مدينه مركز اصلى بنى هاشم بوده اند، با اين حال بنى عباس اين دو شهر را رها كرده و به منطقه شام ، روستاى حميمه از توابع بلقاى ناحيه شراة واقع در شمال بندر عقبه فعلى رفته اند. در اين جا پرسشى اساسى اين است كه عباسيان چرا و چه وقت به آن جا رفته اند؟

در دوره پيامبر و خلفاى راشدين مكه و مدينه از احترام خاصى برخوردار بوده اند و مدينه افزون بر اين كه هجرتگاه و مدفن پيامبر صلى الله عليه و آله بود پايتخت حكومت اسلامى نيز به شمار مى رفت . در دوره على عليه السلام گرچه پايتخت به كوفه منتقل شد، ولى مدينه همچنان از اهميت سابق برخوردار بود، اما پس از دست يافتن امويان به حكومت بويژه پس از يزيد، اين دو شهر امن و مقدس مورد تعرض قرار گرفت و حرمت آنها شكسته شد و اهميت پيشين خود را از دست دادند، ولى همچنان مركز علمى دنيا اسلام محسوب مى شد. بعد از شهادت امام حسين عليه السلام عبدالله بن زبير در حجاز ادعاى خلافت كرد و بعد از مرگ يزيد بر مكه و مدينه نيز چيره شد. در اين دوران از نظر حكومت هاى وقت ، محمد حنفيه و عبدالله بن عباس از بزرگان بنى هاشم بودند. ابن زبير با اصرار زياد از آنان مى خواست ، تا با او بيعت كنند، ولى آنان امتناع مى كردند. ابن زبير چون از اصرار و پافشارى نتيجه اى نگرفت آنان را در مكه زندانى كرده قصد داشت ايشان را در آتش بسوازند كه نيروهاى مختار از كوفه رسيدند و آن دو را نجات دادند. بعد از اين واقعه آن دو به اجبار به طايف رفتند. در اين دوران ابن زبير در حجاز و عبدالملك مروان در شام مدعى حكومت بودند و هر دو از بنى هاشم بيعت مى خواستند تا بدين وسيله حكومت متزلزل خود را استوار كرده بر رقيب پيشى بگيرند و در اين ميان چنان عرصه را بر بنى هاشم تنگ كردند كه در تمام قلمرو پهناور اسلام شهرى نبود كه بزرگان بنى هاشم در آن در امان باشند.

عبدالله بن عباس در سال 68 هجرى ، در طايف درگذشت . او كه درباره حوادث آينده از على عليه السلام و فرزندش محمد حنفيه اخبارى شنيده بود به هنگام مرگ به فرزندش على كه بعد از او بزرگ عباسيان بود، سفارش ‍ كرد كه حجاز قلمرو ابن زبير را ترك كرده و به شام نزد عبدالملك برود. او به فرزندش على چنين سفارش مى كند:

فرزندم ، بيشتر مردم در كارشان گمراه شده اند و به خاطر دنيا يكديگر را مى كشند؛ از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه به جدت عباس مى گفت : چون حكومت از بنى اميه زايل شود بر فرزندان تو قرار خواهد گرفت ، هر كس از ايشان كار امت را عهده دار شد بايد از خدا بپرهيزد و به حق عمل كند و به پيامبر صلى الله عليه و آله اقتدا كند، زيرا سزاوارترين مردم به پيروى از او خويشاوندترين آنان نسبت به اوست . فرزندم ، پس از من حجاز جاى تو نيست ، چون مرا به خاك سپردى خاندانت را جمع كن و به شام برو. بنى اميه خوراكى هايى دارند كه ناگزير بايد بخورند. آنان گرچه ستمگر و گمراهند ولى به سبب خويشاوندى كه بين تو و آنهاست از آل زبير نسبت به تو مهربان ترند. فرزندم ، به پسر عمويت عبدالملك بپيوند كه او براى حكومت از ابن زبير سزاوارتر است . ابن زبير را ترك كن و از او بر حذر باش ، زيرا او دشمن را از دوست باز نشناسد، و هر كس چنين باشد كارش قوام نگيرد، و حكومتش بى رقيب نشود. عبدالملك به پيش مى رود و ابن زبير به عقب . چون فرزندم ، چون به شام رفتى و عبدالملك تو را در انتخاب منزل آزاد گذاشت ، در كوهستان شراد مقام گير، زيرا چون ، حكومت از بنى اميه برگردد بر مردى از اهل شراة قرار مى گيرد كه از بزرگ ترين و شريف ترين خاندان در بين مردم است . (342)

پس از درگذشت عبدالله ، پسرانش ، عباس و على ، از هم جدا شدند؛ عباس ‍ در عراق به مصعب بن زبير پيوست و على به شام نزد عبدالملك مروان رفت .

عبدالملك از آمدن على بن عبدالله بى نهايت خوشحال شد، زيرا اين كار او موجب تقويت او گرديد، از اين رو پيوسته او را بزرگ و گرامى مى داشت و به پاداش كار او زمين ها و مزارع زيادى در حومه دمشق و ناحيه شراة به وى اقطاع كرد (343) و او را در انتخاب مسكن آزاد گذاشت . (344) على منزلى در دمشق برگزيده و براى سكونت دايم در روستاى حميمه در منطقه اى كه عبدالملك به او تيول داده بود خانه اى وسيع ساخته در آن سكنا گزيد و در آن جا باغ ها و مزارع ايجاد كرده . فرزندانش تا پيروزى نهضت عباسى در آن جا سكنا داشتند. محمد بن على امام عباسيان براى اختفاى بيشتر در كار دعوت به روستاى كوچك تر، به نام كداد در همان ناحيه نقل مكان كرد و تا موقع مرگش در آن جا بود.

شراة كجاست ؟

شراة از نواحى دمشق است كه بر سر راه دمشق به مدينه در جنوب بحرالميت واقع شده است . بخشى از آن جلگه و قسمتى كوهستانى است . منطقه اى است كه از غرب و به صحراى سينا و فلسطين ، از شرف به صحراى سماوه ، از جنوب به حجاز و درياى سرخ و از شمال غربى به بلقاء و اريحا و از شمال شرقى به ناحيه امان - پايتخت فعلى اردن - محدود است . در حال حاضر بخش شرقى اين منطقه جزو كشور اردن و قسمت غربى آن جزو متصرفات دولت غاصب اسرائيل است . شهرهاى اين ناحيه عبارتند: از صغر ، مآب ، معان ، تبوك ، اذرخ ، و ايلة . ابن حوقل (متوفاى 366 ه ) ياقوت متوفاى 6326 ه و ابوالفدا متوفاى 731 ه مركز آن را اذرح دانسته اند، ولى مقدسى متوفاى 390 ه از صغر به عنوان آن مركز ياد كرده است . (345)به گفته جغرافى دانان شراة منطقه اى حاصلخيز و پر نعمت و روستاهاى آن از شهرهاى جزيره بزرگ تر (346) و بيشتر ساكنان آن عرب و دوستدار بنى هاشم بودند. (347)

در سال نهم هجرى ، كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد جنگ با روميان به اين منطقه آمد ، مردم اين ديار با او پيمان صلاحى امضا كردند و پرداخت جزيه را پذيرفتند. (348) جريان حكمت بين حضرت على عليه السلام و معاويه نيز در ميانه راه اذرح كه از روستاهاى اذرح است واقع شد. (349)

حميمة كجاست ؟

حميمه تصغير حمة است و حمه چند معنا دارد: 1.سنگ سياهى كه به زمين چسبيده باشد؛ 2. چشمه آب گرمى كه بيماران براى بهبودى خود را در آن بشويند؛ 3. آنچه از دنبه كه پس از آب كردن بماند؛ 4. سياه هر چيزى را نيز حمه گويند. (350)

در جنوب بحرالميت فرورفتگى بزرگى است كه وادى عربه نام دارد.(351) حميمه روستايى بزرگ و به تعبير ياقوت شهرى بوده است . (352) از توابع بلقا در سرزمين شراة كه در اين وادى و به فاصله يك مرحله از قلعه شوبك قرار داشته است . (353) به گفته مقدسى در كوهستان شراة چشمه آب گرمى (حمة ) وجود داشته و ممكن است كه نام حميمه از آن گرفته شده باشد. (354) اين روستا گر چه دور افتاده بود، و به تظاهر هيچ اهميتى نداشت ، ولى حقيقتا از روى دقت انتخاب شده بود، زيرا راه هاى كاروان هاى حج در اين جا به هم مى پيوست ، راه كاروانى مصر، فلسطين ، شام ، جزيره ، موصل و شهرهاى شمالى شام و ديار روم به مدينه در اين جا يكى مى شد؛ نيز حاجيانى كه از نواحى ايران ، خراسان و ماوراءالنهر به منظور تجارت و زيارت از طريق شام سفر مى كردند از آن جا عبور مى كردند؛ جايى بود كه كاروان هاى تجارى حجاز و يمن كه به مصر، شام و فلسطين و جزيره مى رفتند؛ نيز از آن جا مى گذشتند. على بن عبدالله پس از آن به عبدالملك پيوست 69-70 ه آن جا را براى سكونت برگزيد و در آن جا صاحب فرزندان بسيارى شد. در تمام مدت 32 ساله دعوت ، امام عباسى در آن جا بود و دعوتگران خود را به خراسان مى فرستاد. قاصدان و داعيان در هيات بازرگانان از خراسان به دمشق و از آن جا به حميمه مى آمدند و دستور مى گرفتند بى آن كه كسى به آنان بد گمان شود. (355) خاندان عباسى تا ظهور دولتشان در آن جا مى زيستند و پس از بنياد دولت عباسى به عراق نقل مكان كردند.

فصل سوم : پيش گويى ها درباره خلافت عباسيان

درباره خلافت عباسيان افراد مختلفى پيشگويى كرده و به آنها بشارت حكومت داده بودند. از سوى پيامبر، امام على ، امام باقر، صادق عليه السلام ، محمد حنفيه ، عبدالله بن عباس ، على بن عبدالله و فرزندانش ‍ محمد و نيز از سوى امويان به ويژه خالد بن يزيد، روايات و گزارش هايى مبنى بر اين كه عباسيان در آينده به حكومت خواهند رسيد؛ در دست است . برخى از اين روايات به كلى بى اساس و ساختگى ، و برخى مقرون به صحت است . و بعضى نيز راجع به چيز ديگرى بوده است كه با دست كارى و تحريف بر دولت عباسيان تطبيق شده است . اكنون براى آگاهى بيشتر از مضمنون آنها چند نمونه آورده شده است .

الف ) روايات رسيده از پيامبر صلى الله عليه و آله

روايات زيادى در منابع شيعه و سنى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه برخى از آنها خطاب به عباس است و پيامبر صلى الله عليه و آله به او مژده مى دهد كه در آينده فرزندان وى به حكومت خواهند رسيد؛ براى نمونه شمارى از اين روايات را مى آوريم :

1. پيامبر صلى الله عليه و آله به عباس مى فرمود: خداى عزوجل اين را امر را با من آغاز كرد و به فرزندان تو پايان مى دهد. (356)

2. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پادشاهانى از فرزندان عباس ، امر امت را عهده دار مى شوند كه خداوند به سبب آنان دين را عزت (357) مى بخشد.

3. پيامبر صلى الله عليه و آله به عباس فرمود: نبوت و پادشاهى در ميان شما (بنى هاشم ) است . (358)

4. پيامبر صلى الله عليه و آله عباس را دعا كرد و فرمود: خدايا خلافت را در نسل وى نگهدار (359)

5. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فرزندان عباس در برابر هر روزى كه بنى اميه حكومت كرده اند دو روز، در برابر هر ماهى دو ماه حكومت مى كنند. (360)

6. عباس گفته است : شبى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بودم كه فرمود: ببين در آسمان چيزى مى بينى ؟ گفتم : آرى : فرمود: چه مى بينى ؟ گفتم : ثريان ، به شمار آن از پشت تو بر اين امت حكومت خواهند كرد. (361)

شمار ديگرى از روايات نبوى در دست است كه طبق آنها حكومت به عباسيان مى رسد و آنان آن را به عيسى بن مريم عليه السلام تحويل مى دهند:

7. پيامبر به عباس فرمود: هر گاه پسرانت در عراق سكونت گزيدند و سياه بپوشند و پيروان آنان خراسانيان باشند، پيوسته حكومت خواهند داشت و تا آن را به عيسى بن مريم بسپارند. (362)

8. پيامبر فرمود: خلافت در فرزندان عمويم عباس است تا آن را به مسيح بسپارند. (363)

9- روايت مفصل از ام الفضل همسر عباس نقل شده كه خلاصه آن چنين است : ام الفضل گويد: به پيامبر برخوردم : فرمود: تو به پسرى آبستنى ، چون او را به دنيا آوردى ، نزد من بياور چون او را زادم نزد پيامبرش بردم . وى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و عبدالله اش ناميد و فرمود: پدر خلفا را ببر به عباس خبر دادم ، خدمت پيامبر رسيده و جريان را يادآورى كرده ، پيامبر فرمود: او چنان است كه گفتم ، او پدر خلفاست ، از جمله آنان سفاح و مهدى هستند تا اين كه يكى از آنان با عيسى بن مريم نماز مى گذارد. (364)

مسلم است كه برخى از اين روايات راجع به حضرت مهدى است و بنى عباس با كمى دست كارى و تحريف و براى مبارزه با علويان و به ويژه نفس ‍ زكيه آنها را بر خود منطبق كرده اند. افزون بر اين ، گذشت زمان ثابت كرده است كه اين عباسيان نيستند كه با حضرت عيسى عليه السلام نماز مى خوانند.

ب ) رواياتى كه مضمون آنها ظهور پرچم هاى سياه از مشرق يا خراسان است .

1. پيامبر فرمود: نزد اين گنج شما، سه تن كه فرزند خليفه اند با هم خواهند جنگيد و خلافت به هيچ يك از آنان نخواهد رسيد، سپس پرچم هاى سياه از خراسان مى آيد و خراسانيان چنان كشتارى از شما مى كنند كه مانند آن نديده ايد؛ پس از آن خليفه خدا، مهدى مى آيد؛ هر گاه نامش را شنيديد نزد رفته بيعت كنيد كه مهدى خليفه خداست . (365)

2. فرمود: پرچم هاى سياه بنى عباس ظاهر خواهد شد تا آن كه در شام فرود آيند و تمام ستمگران و دشمنانشان به دست آنان كشته خواهند(366) شد.

3. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پرچم هاى سياه از خراسان برآيد و چيزى از آن بر نگرداند تا آن كه در ايليا فرود آيد. (367)

4. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله عباس را ديد كه دو لباس سفيد پوشيده است . فرمود: جبرئيل خبرم داد كه فرزندانش سياه خواهند پوشيد.. (368)

5.پيامبر فرمود: چون پرچم هاى سياه از طرف مشرق بيايد، آغازش فتنه ، نيمه اش هرج و مرج و پايانش گمراهى است . (369)

6. فرمود: پرچم هاى سياه آغازش پيروزى ، نيمه اش خيانت و پايانش كفر است هر كس آنان را يارى كند چون كسى است كه فرعون را بر ضد موسى يارى كرده است . (370)

روايات رسيده از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره پرچم هاى سياه برآمده از خراسان و ظهور مهدى فراوان است . مضمون همه مانند رواياتى است كه در بالا آمد. به نظر مى رسد مورخان و محدثان روايات راجع به حضرت مهدى ، امام دوازدهم شيعيان را به ظهور عباسيان تاويل كرده اند. درباره ظهور پرچم هاى سياه از مشرق و ظهور حضرت مهدى نيز در منابع شيعه روايات زيادى وجود دارد كه برخى از پيامبر صلى الله عليه و آله و برخى از على عليه السلام نقل شده است . (371)

ج )رواياتى از على و ديگر امامان عليه السلام درباره به خلافت رسيدن عباسيان

1. على عليه السلام فرمود: عجمان براى بازگشت شما به اين دين شما را به شمشير خواهد زد چنان كه شما در آغاز آنان را با شمشير زديد. خداوند اطراف شما را از عجمان پر خواهد كرد. آنان شيرانى خواهند شد كه فرار نمى كنند، گردن شما را مى زنند و بر فى ء شما مسلط مى شوند. (372)

2. حضرت على عليه السلام فرمود: صاحبان پرچم هاى سياه كه از خراسان مى آيند عجمانند و آنانند كه حكومت بنى اميه را بر مى اندازند و آنان را مى كشند. (373)

3. در خطبه 92 نهج البلاغه عباراتى در مورد سرنگونى بنى اميه و انتقام گرفتن از آنان آمده است كه خلاصه آن چنين است : به خدا سوگند پس از من در خواهيد يافت كه بنى اميه براى شما زمامداران بدى خواهند بود..... در ادمه مى فرمايد: از آن پس خداوند بلاها را از شما دور كند مانند جدا كردن پوست از گوشت به وسيله كسى كه طعم خوارى به آنان مى چشاند و به اجبار آنان را مى راند و از جام بلا آنها را آب مى دهد و جز شمشير چيزى به آنان نمى دهد. جز ترس چيزى برايشان نپوشد. آن گاه قريش آرزو خواهند كرد كه دنيا را با هر چه دارند بدهند و به جاى آن مرا گرچه به اندازه كشتن شترى - ببيند. (374) در منابع تاريخ آمده است كه روز پيكار مروان با لشكر عباسيان ، وقتى وى دانست كه فرمانده سپاه عبدالله بن على است آرزو كرد كه كاش على بن ابيطالب فرمانده سپاه مى بود. (375)

4. چون على بن عبدالله بن عباس زاده شد،، پدرش او را نزد على عليه السلام آورده آن حضرت او را گرفت ، در حقش دعا كرد و در حالى كه او را برمى گرداند فرمود: پدر شاهان را بگير (376) ابن ابى الحديد و مبرد اين روايت را صحيح دانسته اند.

رواياتى از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام در مورد به خلافترسيدن منصور و برادرانش

1. در روايتى از امام باقر عليه السلام آمده است : روزگار به پايان نمى رسد مگر اين كه منصور عهده دار امر خلق گردد و سرهاى مردان را فرود آؤ رد و مالك بر شرق و غرب گردد و عمرش دراز گردد تا آن كه با اندازه اى مال گرد كند كه پيش از او كسى آن قدر گرد نكرده است . منصور از امام پرسيد: اين چگونه خبرى است ؟ امام فرمود: چنان خواهد شد. منصور پرسيد: حكومت ما پيش از شما خواهد بود؟ فرمود: آرى پرسيد: آيا پس از مان فرزندانم به حكومت خواهند رسيد؟ فرمود: آرى . پرسيد حكومت ما طولانى تر است يا حكومت بنى اميه ؟ فرمود: حكومت شما طولانى تر است ، كودكان شما به حكومت خواهند رسيد و همچنين توپ با آن بازى خواهند كرد . (377)

2. در جلسه اى كه بنى هاشم در واپسين روزهاى امويان براى تعيين خليفه آينده تشكيل دادند و خواستند با محمد بن عبدالله به خلافت بيعت كنند امام صادق عليه السلام نيز حاضر بود و فرمود چنين نكنيد زيرا هنوز وقتش نرسيده است عبدالله بن حسن گفت : تو نسبت به فرزندم محمد حسادت مى كنى ، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه حسد مرا به گفتن اين سخن وانداشت . و با دست به پشت سفاح زد و فرمود: اين و برادرانش ‍ پيش از شما و مانع شما هستند. سپس دست بر شانه عبدالله بن حسن زد و فرمود: به خدا سوگند خلافت به تو و پسرانت نخواهد رسيد. حكومت از اين سفاح و از اين منصور است و سپس پيوسته در ميان فرزندان او خواهد بود تا كودكان را به خلافت بردارد و با زنان مشورت كنند، پسران پس از تو كشته خواهند شد؛ سپس برخاست و به عبدالعزيز بن عمران گفت : صاحب رداى زردى (يعنى منصور) را مى بينى ....به خدا سوگند ما مى دانيم كه او محمد را خواهد كشت . (378)

چون منصور به حكومت رسيد و پيشگويى امام عليه السلام را درست يافت ، او را صادق ناميد (379) و چون محمد بن عبدالله در زمان حكومت منصور قيام كرد به او خبر رسيد كه فرمانده سپاهش عيسى بن موسى شكست خورده است . منصور كه تكيه داشت راست نشست و عصايش را بر سجاده اش كوبيد و گفت : نه ، پس بازى كودكان ما بر منبرها و مشورت با زنان چه مى شود؟! (380)

د ) سخنان عبدالله بن عباس و فرزندانش درباره خلافت عباسيان

1. سعيد بن جبير گويد: نزد ابن عباس بودم از مهدى سخن به ميان آمد. ابن عباس گفت : سفاح ، منصور و مهدى هر سه از ما هستند (381) او در روايت ديگرى به همين مضمون گويد: ما مى گفتيم ائمه دوازده نفرند سپس ‍ قيامت برپا مى شود. ابن عباس گفت : پس از منصور و سفاح مهدى از ما هستند و حكومت را به عيسى بن مريم مى سپارند. (382)

2. ابوصالح مى گويد: من و عكرمه نزد ابن عباس بوديم و جز ما ديگرى نبود حسن و حسين عليه السلام پسران على عليه السلام آمده و بر او سلام كرده و رفتند. سپس ابن عباس گفت : اين دو گمان دارند كه مهدى از فرزندان آنان است ، بدانيد كه سفاح و مهدى و منصور از فرزندان منند. (383)

3. آن گاه كه امام حسين عليه السلام قصد عراق داشت ابن عباس به وى گفت : اى برادر زاده ، به خدا سوگند كه خدا نبوت و خلافت را براى شما جمع نمى كند . (384)

4. ابن عباس به گاه مرگ ضمن سفارشى به فرزندان على مى گويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه به پدربزرگت عباس مى گفت : آن گاه كه حكومت از بنى اميه زايل شود و بر فرزندان تو قرار نگيرد.. (385)

5. ابن عباس به ديدن معاويه رفته بود كه معاويه از وى پرسيد: آيا شما حكومت خواهيد داشت ؟ ابن عباس گفت : آرى معاويه پرسيد: ياران شما كيانند؟ گفت : خراسان و بنى هاشم از بنى اميه انتقام خواهند گرفت (386) و در برابر هر روز حكومت شما دو روز و در برابر هر ماهى دو ماه و در برابر سال دو سال حكومت خواهيم كرد. (387)

6. ابونعيم گويد: شنيدم از ابن عباس مى گفت : من اميدوارم كه روزان و شبان نگذرد مگر اين كه يكى از ما اهل بيت حكومت را به دست گيرد؛ جوانى كه امر به معروف و نهى از منكر كند؛ فتنه نكند و فتنه نيز از او فرا نگيرد؛ اميدوارم كه كار همچنان از ما آغاز شد به ما نيز پايان يابد ابومعبد گويد: گفتم : بزرگان شما از دست يابى به حكومت عاجز ماندند و شما آن را براى نوجوانان خود آرزو مى كنيد. گفت : خداى هر چه خواهد كند. (388)

ظاهرا در زمان منصور و براى مبارزه با نفس زكيه روايات مربوط به مهدى موعود را بر حكومت عباسيان تاويل كرده اند. منصور عباسى با آن كه پسرش را مهدى ناميده بود خود مى دانست كه او مهدى موعود نيست . مسلم بن قتيبه گويد: منصور مرا خواست و گفت : محمد بن عبدالله قيام كرده و خود را مهدى ناميده است . به خدا سوگند نه او آن مهدى است كه در روايات آمده و نه پسر من ، ولى من به آن تبرك جسته و آن را به فال نيك گرفته ام . (389)

درباره على پسر ابن عباس و محمد نوه او نيز بارها گفته اند كه حكومت به فرزندان آنان خواهد رسيد و افزون بر اين درباره اداره سازمان دعوت و دعوتگران و نيز نشانه هاى سقوط امويان حرف هايى گفته اند. على به علت اين گفته ها از وليد و هشام شلاق خورد و محمد نيز به همين سبب بارها از ملاقات با هشام بن عبدالملك بازداشته شد، و هر بار هشام به او مى گفت : منتظر پسر زن حارثى باش . (390) وليد بن عبدالملك ، على بن عبدالله را شلاق زد و رو به عقب بر شترش نشاند و او را در تمام شهر گرداند، در حالى كه جارچى جار مى زد: اين على بن عبدالله دروغگو است . در آن حال از او سوال شد چه دروغى به تو نسبت مى دهند. پاسخ داد: اين سخن من كه به زودى فرزندانم به خلافت خواهند رسيد. به خدا سوگند فرزندان من به حكومت خواهند رسيد و آن قدر كه حكومت خواهند كرد تا آن بندگان ريز چشم و پهن روى آنان به پادشاهى برسند(391)